سرگرمي

داستان کوتاه عاشقانه همکلاسی

داستان کوتاه عاشقانه همکلاسی

داستان کوتاه عاشقانه همکلاسی    برای شما دوستان اینبار داستان عاشقانه همکلاسی را قرار داده ایم ، شاید داستان تکراری باشد ولی خواندن آن خالی از لطف نیست!! ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان کوتاه طنز

داستان کوتاه طنز

داستان جدید برای شما دوستان در قسمت پایین دو داستان زیبا که کاربرای سایت ارسال کردن را قرار داده ایم. تو خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفت آقا ببخشید, مادر من تو اون آسایشگاه روبرو نگهداری میشه, من روم نمیشه چشم تو چشمش بشم چون زنم مجبورم کرد ببرمش اونجا, این امانتی رو اگه از قول من بهش بدید خیلی لطف کردید. قبول کردم و کلی هم نصیحتش کردم که مادرته بابا, اونم ابراز پشیمونی کرد و رفتم داخل آسایشگاه, پیر زن رو پیدا کردم, گفتم این...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه ارسالی کاربران

داستان عاشقانه ارسالی کاربران

داستان عاشقانه با سلام خدمت همه دوستان و بازدیدکنندگان سایت محبوب ترین ، مطلبی که در زیر قرار داده ایم ، توسط یکی از کاربران سایت برای ما ارسال شده است و ایشون تقاضای کمک و راهنمایی از شما را دارن ، خواهشا مطلب زیر را به دقت بخوانید و دوست ما را کمک کنید. باتشکر با سلام خدمت دوستان عزیز  می خوام داستانی از زندگی خودم رو براتون بگم ، البته تو تایپ مطالب زیاد بهم سخت نگرین. من از زمان کودکی توی یک کوچه زندگی میکردم و میکنم البته ت...

ادامه مطلب

داستان طنز سیندرلا ی ایرانی

داستان طنز سیندرلا ی ایرانی

سیندرلا ی ایرانی ( طنز خنده دار ) یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد . اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی ، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود . سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و ۲ تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه...

ادامه مطلب

داستان یک گلابی در کامیون گلابی + داستان طنز

داستان یک گلابی در کامیون گلابی + داستان طنز

داستان یک گلابی یه روز یه کامیون گلابی داشته توی جاده می رفته که یه دفعه می‌افته توی یه دست‌انداز ، یکی از گلابی‌ها می‌افته وسط جاده ، بر می‌گرده به کامیون نگاه می‌کنه و میگه : گلابی‌ها ، گلابی‌ها ! گلابی‌ها میگن : گلابی ، گلابی! کامیون دورتر می شه ، صداشون ضعیف‌تر می شه . گلابی میگه : گلابی‌ها ، گلابی‌ها ! گلابی‌ها می گن : گلابی ، گلابی! باز کامیون دورتر میشه ، گلابی میگه : گلابی‌ها ، گلابی‌ها! اما صدای گلابی دیگه به گلابی‌ها نمی‌رسه ! ...

ادامه مطلب

داستان زیبای مردی که در حمام زنانه کار می کرد

داستان زیبای مردی که در حمام زنانه کار می کرد

مردی که در حمام زنانه کار می کرد نصوح مردى بود شبیه زنها ، صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت . گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان ...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد !

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد !

داستان عاشقانه من پریا و عشقم فرهاد من پریا ۲۳ ساله و عشقم فرهاد ۲۷ ساله : سال ۸۸ دانشگاهی که دوست داشتم تو رشته موردعلاقم قبول شدم . دانشگاه طباطبایی روانشناسی بالینی . تا اون روزسرم تودرس وکتاب بودوالبته تودوران دبیرستانم یه تصادف کردم که باعث شد چندتا جراحی داشته باشم وهمین باعث شده بود که به هیچ جنس مخالفی فکرنکنم ، ادامه مطلب ...

ادامه مطلب

داستان جالب و خواندنی شهر زیبای دزدها

داستان جالب و خواندنی شهر زیبای دزدها

شهر زیبای دزدها شب‌ها پس از صرف شام ، هرکس دسته کلید بزرگ و فانوس را برمی‌داشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانه یک همسایه ! حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود !!! به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هرکس از دیگری می دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می دزدید… داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در این شهر به همین من...

ادامه مطلب