خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
خانه » سرگرمي » حکایت و داستان های خواندنی » داستان عاشقانه جرئت ابراز عشق

اطلاعیه سایت

7492210797

داستان عاشقانه جرئت ابراز عشق

داستان عاشقانه جرئت ابراز عشق

داستان سکسی جدید وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می‌کرد. به اون خیره شده بودم و آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مسئله نمی‌کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: «متشکرم». داستان سکسی جدید منو نوشین عشقم | مجموعه داستان های سکسی تصویری میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم …. علتش رو نمیدونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می‌کرد.

دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پیشش. نمی‌خواست تنها باشه. من هم این کار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشم‌های معصومش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: «متشکرم». روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: «قرارم بهم خورده، اون نمیخواد با من بیاد».

من باکسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه «خواهر و برادر». ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی‌کرد و من این‌رو می‌دانستم. به من گفت: «متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم». یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرارسید. من به اون نگاه می‌کردم که درست مثل فرشته‌ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می‌خواستم که عشقش متعلق به من باشه؛ اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من این‌رو می‌دانستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ‌التحصیلی، با وقار خاص و آروم گفت: تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم. میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم …. علتش رو نمیدونم. نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد. داستان سکسی جدید

من می‌خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی‌کرد و من این‌رو می‌دانستم؛ اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم» سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود. آرزو می‌کردم که عشقش برای من باشه؛ اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من این‌رو می‌دانستم. من می‌خواستم بهش بگم، می‌خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم؛ اما …. من خجالتی ام … نمیدونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

داستان عاشقانه

داستان سکسی جدید

داستان سکسی جدیدداستان سکسی جدید

اشتراک گذاری مطلب
ایمیل شما آشکار نمی شود

نوشتن دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز